!...کاش یکی بود یکی نبود اول قصه ها نبود

!...دلنوشته های من

بعضی ادمها.....

بعضی ادمها را هر چقدر دوست بداری باز هم کم ست

باز هم مدیون دوست داشتن میشوی

بعضی ها را نمیتوان فقط دوست داشت

دهخداها اشتباه میکنند باید کلمه ای دگر بیابند برای دوست داشتنهای این گونه ادمها

باید فرهنگ لغات را دور انداخت وقتی بکار نمی ایند

دوست داشتن این ادمها در هیچ فرهنگی معنای خود را پیدا نمیکند

کلماتی هست که هنوز کشف نشده اند مثل اختراعاتی که هنوز به ثبت نرسیده اند

و تو میان همان کلمات نامکشوفی که نمیتوان وصفت را گفت تو هم جزو همان بعضی ادمهایی ...

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم شهریور 1393ساعت 10:48  توسط تکتم  | 

امروز /در همین تاریخ

امروز ساکنان این دیار بی آنکه بدانند هم شانه ی تو خواهند شد و هوایی را که تو نفس میکشی به جان میسپارند
و در من حسی شعله ور میکنند که به اختیارم نیست...
چیزی شبیه حسادت...
تنفر...
غرور حتی...
و یا شاید ...

امروز /در همین تاریخ

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم مرداد 1393ساعت 11:58  توسط تکتم  | 

...!

به شغال که محبت کنی ادعای شیری میکنه.....

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم مرداد 1393ساعت 14:20  توسط تکتم  | 

آدمها به بدنیا می آیند ولی هیچ گاه دنیا به آدمها نمی آید...

آدمها به بدنیا می آیند ولی هیچ گاه دنیا به آدمها نمی آید
 همچون لباسی که ناقواره ست
همچو کفشی که تا به تاست
بمانند آرایش ناموزون دلقکان
گویی آدم باید قد و قواره ی دنیا شود و نازش را بکشد
مدتی ست من هم چنان میکنم که دنیا میکند
من نیز به دنیا نمی آیم...

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم مرداد 1393ساعت 9:41  توسط تکتم  | 

فقط برای تو

این فقط برای توست


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم خرداد 1393ساعت 15:16  توسط تکتم  | 

من یک دیابتی هستم ....

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم خرداد 1393ساعت 11:23  توسط تکتم  | 

از وقتی تو رفتی....!

هنوز عطر  نفسهایت در تار و پود بدنم جا خوش کرده

هنوز به تو فکر که میکنم قلبم قالب تهی میکند و دستانم به لرزه میافتند

میبینی؟

من هنوز تو را دوست دارم

و اما تو...

به یاد نداری چگونه دست بر دامنت شدم و التماس ماندن کردم

بیاد نداری چگونه قسم دادمت بنام عشقمان که دگر حرفهایت را در سکوت خفه نکنی

و تو تمام آن روزهایی که سر بر بالینت گذاشتم و گاه بر زانوانت بخواب میرفتم

فراموش کردی

من و تمام من را ،

جواب این دل شکسته را هیچ،جواب قلب خود را چه خواهی داد؟

چند روزی میشود افساردل از دستم گریخته

چند روزیست دل نه هوای تو را میکند نه دلتنگت میشود

گوشه ای زانو در بغل نشسته و قطره قطره اشک میریزد بر گونه ای که هنوز ردپای بوسه ی تو بر ان نقش بسته

میدانی؟

من از تو به خدا شکایت کرده ام

من از بیمهری ات به کسی شکایت بردم که تو خوب میشناسی اش

دگر بین من و تو هیچ چیز نیست

جز شکایت نامه ای پر از سوز و گداز

من تو را هیچ گاه نخواهم بخشید

هرگز...

حتی اگر خود ِ خدا هم واسطه شود من تو را نخواهم بخشید

تو هر چه بود و نبود را از من ستاندی

من تو را نخواهم بخشید...

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم خرداد 1393ساعت 9:47  توسط تکتم  | 

تو با من تمام کردی

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم اردیبهشت 1393ساعت 8:54  توسط تکتم  | 

یک فنجان مرا نفس مهمان کن....

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم اسفند 1392ساعت 15:3  توسط تکتم  | 

آیا تضمینی هست برای خوشبختی کودکانی که به زور دولت بدنیا میایند؟

فقط گاهی وقت هاست که انسان درسنین پایین نام " کودک " را یدک میکشد ؛
در دورانی به سر می برد که توقعی نیست بتواند از مغز و جسمش کار بکشد
بی اغــراق یکی از شیرین ترین دوران زندگی هر فردیست و با خود خاطرات دلچسبی را به بزرگسالی میبرد
توقع ما از این موجودات لطیف چیزی جز بازی کردن ست و کمی بیشتر، درس خواندن؟
وجود نهادهایی برای حمایت آنها نشان از مهم بودن آنهاست
و اما کودکان کار،
کودکانی که بجای اغوش گرم خانواده و بازی با هم سن و سالهایشان مجبورند سر چهار راهها گل بفروشند یا روزنامه
دستمال به دست شیشه ی ماشین تمیز کنند یا گدایی
اینکه ما از کودکان توقع کــار نداریم ؛ حداقل شرایط یک جامعه سالم است.
اینکه با دیدن هر کودک سر چهار راهها اول از همه دلمان برایش میسوزد بخاطر حسهاییست که در ذات ما وجود دارد
و حال ، باید کسی باشد تا این مسائل را کمی قابل هضمتر کند و کنترل
حال عده ای ذکاوت بخرج داده و گفتند چه نهادی بهتر از شهر داری(و در کنار آن بهزیستی) ؟
شاید در این شرایط که همه دست روی دست گذاشتند و فقط نظاره گرند شهرداری توانسته آنها بپذیرد و شغلشان را رسمی اعلام کند و معروفیت را برایشان ارمغان اورد
وقتی انها را زیر بال و پر خود بگیرد مطمئنا شرایط بهتری برایشان رقم خواهد خورد حال چه فرقی میکند قسمتی از درامد خود را برای قدردانی به این نهاد بپردازند
با تمام این تفاسیر ، ایا شهرداری به این فکر کرده که به رسمیت شناختن این کودکان به عنوان کودک کار چیزی جز شرمساری برای ایران نخواهد ماند؟
دولتی که بجای حمایت از کودکانش ،انها را به عنوان کودک کار معرفی میکند و این را با افتخار اعلام میکند
پشت لباس هر کودک میتوانید به وضوح ببینید که این دو کلمه کنار هم خودنمایی میکند "کودکان کار"
کودکانی که در ساعت مدرسه بجای نشستن پشت میز باید سر هر چهار راه التماس مردم را بکنند برای خرید گل یا روزنامه ای یا...
وقتی دولت بودجه ندارد این کودکان را سر و سامان دهد ، ایا لزومی دارد به فکر زیاد شدن جمعیت هم باشد؟
این رشد جمعیت باعث نمیشود این کودکان روز به روز بیشتر شوند؟
ایا تضمینی هست برای خوشبختی کودکانی که به زور ِ دولت بدنیا میایند؟
اگر هست، چرا برای کودکان ِ حال نیست؟
جز این است که ایران جزو کشورهای ثروتمند و پربرکت است؟رواست کودکانش سر هر کوچه و برزن فال بفروشند و التماس پول کنند؟
بجای فرم مدرسه لباس فرم مخصوص شهرداری را بپوشند و بنام کودک کار رسمی شوند؟
این انسانیت ست بخاطر منافع خودمان لذتهای اولیه و طبیعی هر انسان را از او دریغ کنیم؟
میل به ازدیاد جمعیتی داریم که در توانمان نیست آسودگی برایشان مهیا کنیم
قبل از اینکه فرهنگی را جا بیندازیم میل به انجامش داریم و به عواقبش زمانی فکر میکنیم که زمانش رسیده...
و هزاران نکته ی دگر....

تکتم/زمستان 92

+ نوشته شده در  جمعه دوم اسفند 1392ساعت 1:50  توسط تکتم  | 

پائیز مرا آرام میکند...!

بیا دوباره بازی های کودکانه را از سر بگیریم
بیا دوباره خود را در آغوش برگهای خشک پائیزی پنهان کنیم و آرام گیریم
من اینجا دلتنگ نمیشوم

پائیز مرا آرام میکند...!

>> تلخ نوشته ها .. <<

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم خرداد 1392ساعت 11:58  توسط تکتم  | 

تو صلیب کش ِ مسیحی شده ای

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم فروردین 1392ساعت 11:46  توسط تکتم  | 

آن روز مبارکمان باد...

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم فروردین 1392ساعت 22:42  توسط تکتم  | 

وقتی بی خدایان جای خدا باوران را میگیرند !

وقتی بی خدایان جای خدا باوران را میگیرند !
سلام
مدتی هست مساله ای ذهنم را درگیر کرده ست
چندین ماه پیش دچار شَکی عجیب شدم
مسائلی پیش می آمد و رخ میداد که شَکم را بیشتر میکرد تا اینکه تصمیم گرفتم با کسانی که از نظرم دیندار (حداقل ظاهرشان)هست صحبت و گفتگو کنم
گاهی که دچار شَک میشوی صحبت کردن میتواند بهترین راه باشد ولی برای من نبود
چون با هر کس که ادعای دین و خداباوری میکرد صحبت کردم زود شانه خالی کرد
من را توجیه نکردند بیشتر یکجورایی خودشان را کنار کشیدن و باعث شدن این شک عمیقتر شود
تا اینکه موضوعی خیلی پیش پا افتاده باعث شد تا با کسانی گفتگو کنم که کلا خدایی باور ندارند
و اما آنها انقدر گرم استقبال کردند از گفتگو ، که حیرانم کرد
شاید در پاسخ نخست عنوان کنید که با این ترفند قصدشان گمراهی افراد است
ولی من متعجبم از افرادی که به ظاهر خداباورند ولی هنوز نمیتوانند درست برخورد کنند با کسانی که دنبال خدایی میگردند که از نظر آنها ایشان او را میشناسند
خود را براحتی کنار میکشند و شانه خالی میکنند ولی سریع در مقابل بی خدایان جبهه میگیرند
کاش حداقل اگر جوابی ندارند بهانه هایی کودکانه را توجیه ندانستنهای خود نکنند

+ نوشته شده در  جمعه دوم فروردین 1392ساعت 18:53  توسط تکتم  | 

عزیز دل شکسته...!


کاری از جناب "محمد امیدوار تهرانی"


http://www.mediafire.com/download.php?t3pz2eihtbr721t



+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم بهمن 1391ساعت 8:6  توسط تکتم  | 

تسلیت...!

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم دی 1391ساعت 17:29  توسط تکتم  | 

اولین تجربه ی من....

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم دی 1391ساعت 11:38  توسط تکتم  | 

تاوان...!

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم دی 1391ساعت 10:8  توسط تکتم  | 

رهایم کن !!!

+ نوشته شده در  شنبه دوم دی 1391ساعت 13:3  توسط تکتم  | 

در آغوشم کش...

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم آذر 1391ساعت 13:52  توسط تکتم  | 

اینجا قلبی میسوزانند

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم آذر 1391ساعت 21:12  توسط تکتم  | 

تاریخ برای ِ ما مُرد !

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم آذر 1391ساعت 11:48  توسط تکتم  | 

امروز دلتنگترم ...

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم آذر 1391ساعت 11:36  توسط تکتم  | 

امشب هر چه بود من بود و من بود و من

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم آذر 1391ساعت 21:25  توسط تکتم  | 

...!

.....

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم آذر 1391ساعت 20:40  توسط تکتم  | 

میشه...؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم آذر 1391ساعت 12:14  توسط تکتم  | 

بخاطر ...!

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم آذر 1391ساعت 1:11  توسط تکتم  | 

امشب...!

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام آبان 1391ساعت 22:56  توسط تکتم  | 

به هوش باشید،حسین را منتظرانش کشتند.

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام آبان 1391ساعت 19:46  توسط تکتم  | 

من از فردای بی تو بودن میترسم

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم آبان 1391ساعت 21:31  توسط تکتم  | 

مطالب قدیمی‌تر